خاطرات بی رحم

خاطرات بی رحم

کاش یه قرصی وجود داشت که وقتی میخوردی یه بخشی از حافظه ت پاک میشد...امروز از اون روزهایی بود که از صبح علی الطلوع همه چیز برام دوره میشد و من سعی کردم جلوش مقاومت کنم تا به ظهر رسیدم و همه چیز منفجر شد...می دونید بزرگ بودن خیلی سخته...یا حداقل برای من سخته شاید چون من ادم کوچیکی هستم شاید چون یاد نگرفتم که باید فراموش کنم چون یادم نمیره حتی اگه ببخشم حتی اگه کینه ای به دل نداشته باشم اما همچنان به یاد دارم یه تیکه سنگ ریزه میتونه خاطرات وحشتناک رو برای من دوره کنه...از ظهر خیلی عصبانی بودم و هی سعی کردم که ننویسم....قبلن هم گفتم ادم اگه ننویسه غم باد میگیره....من سعی کردم تو ذهنم بنویسم و پاک کنم... گریه ش کنم و از روی گونه ها برش دارم...دکتر روانشناسی رو که پیشش میرم خیلی قبول دارم چون تونست اعتمادم رو جلب کنه چون فقط تو این چند سال اون بود که فهمید من چرا تنهایی رو خیلی دوست دارم...اون بود که حس منو نسبت به همه ی آدم های زندگی م فهمید....من همیشه فکر میکنم که حقم خورده میشه و یا اون انتظار درستم برآورده نمیشه برای همین ترجیح میدم تنها بمونم تا اینکه سرخورده باشم...گاهی ادم نمیتونه فراموش کنه چون تحقیر شده و میشه...چون هر چقدر سعی میکنه نسبت به اینده امیدوار باشه و فاز منفی نفرسته و شاداب نشون بده اما بازم تحقیر میشه...روزگاری بود که میگفتم خسته م اما الان دیگه خسته نیستم....الان کلافه م .... فقط سعی دارم با سه تار سرم رو گرم کنم و هر بار توی کلاس وقتی سه تار دستمه یاد شکسته شدن ساز و اتفاقات دیگه نیفتم فقط سعی دارم که اصلن ساز از خونه نبرم بیرون...تو کلاسم ساز هست چرا من باید باخودم ساز حمل کنم؟ هر روز از صب تا شب میرم سرکار و زیاد کار نمیکنم اما فقط دوست دارم سرکار باشم تا دور باشم از خاطرات... انقدر که حتی روز تعطیل رو هم میرم سرکار...تحقیر میشم چون کوچکترین درد هام رو کسی نمی فهمه...چون کسی که می تونست درمون باشه خودش درده...تحقیر میشم چون بهم میگن به برنامه های زندگی ت میرسی...امروز دوباره به سال های قبل فکر کردم به سال کنکوری که شوم بود وقتی بهش فکر میکنم خدا رو شکر میکنم برای اینکه گذشت خدا رو شکر میکنم برای اینکه گدشت هر چی بیشتر ازش میگذره بیشتر خدارو شکر میکنم.... این روزها که میگذره ساکت ترم و دقیق تر...به رفتار های جز تا کل...به زندگی ادم ها به زندگی خودم....به زن هایی که از من بزرگترن و توی مترو با کسی که پشت تلفنه دعوا میکنن و داد و بیداد میکنن و حقشون رو مطالبه میکنن...به دوست های سرکار مزدوجم...به خودم....ادم باید بزرگ باشه ادم باید بزرگی رو یاد بگیره اما سخته...میدونید به نظرم ادم نمیتونه خاطرات رو فراموش کنه چون دچار ترس شده...چون یه موقعی احتمالا شجاع تر بوده ولی دچار ترس بی رحم تری شده که نمیذاره هیچ چیز فراموش بشه تو هر چقدر با ترست بتونی بجنگی فوقش اینه که میتونی بگی بخشیدی اما ترس بی رحمه...بی رحمه خیلی بی رحمه.... از ساعت دوازده میخوام اینا رو بنویسم خدا رو شکر که لب تاب دم دستم نبود چون حتمن یه چیزای دیگه ای هم می نوشتم ولی وقتی زمان میگذره میشه سکوت رو دیکته کرد...میشه اجبار کرد به سکوت....یه لیست از ترس هام اماده کردم که شاید توی پست دیگه نوشتمش...."از زن بودن " ادامه خواهد داشت....

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد