تصور کن حتی اگه تصور کردنش سخته......

تصور کن حتی اگه تصور کردنش سخته......

چیزی که تو همین لحظه و لحظه های هفته آینده م میخوام اینه دست خودمو بگیرم ببرم یه جایی...مثلن تصور کنید که یه دشت پر از گل و بوته با درخت هایی که رنگ پاییز شدن و برگ هاشون رنگ به رنگ و بخشی ش هم ریخته روی زمین...هم سطح این دشت توی قسمت شمالی ش چهار ستون کوچیک چوبه که روش نایلون کشیده شده و جلوی بارون رو میگیره حدود یه الاچیق طوره 4 متری ینی یه دو در دو...یه بخاری گازی که دقیقن نمیدونم گاز شو از کجا اورده وسط اون دشت روشنه و یه قالی قرمز و پشتی های قدیمی قرمز داره...یه اتیش کنارش روشنه و یه کتری هم روی اتیشه که توش چای ه... من باشم و با کلی عالمه کتاب....زانوهامو بغل کنم و تکیه بدم به پشتی و کتاب بخونم...گوشی م رو هم بندازم دور...از بوی گل ها و چای اتیشی مست بشم...از این جهان فارغ بشم و با ارامش تموم کتابام رو بخونم...تنها چیزی که میخوام جوراب پشمی رنگی بلنده....همون جا هم شب بخوابم با بخاری نازنینم و بارون نم نم بزنه....نگرانی و ترس و هیچ چیز دیگه ای وجود نداشته باشه به جز ارامش......

امروز انقدر دلم خانواده میخواست که حدودا نیم ساعت بعد از اینکه ازشون جدا شدم زنگ زدم به یکی شون و گفتم اگه جایی نمیرید بیام پیشتون....عصری رفته بودیم سرخه حصار بعد از کلی وقت با هم...من از کوه می ترسم نمیدونم هم چرا...ولی واقعن می ترسم نه از ارتفاع ها از اینکه زمین زیر پام شیب داره از جاهای شیب دار میترسم شاید چون فکر میکنم تعادل ندارم ولی راست راستش اینه که فکر میکنم اگه از کوه پرت شم مثل بهمن گِرد میشم و میام پایین...من از مرگ سخت میترسم دوست دارم مرگم اروم باشه راست راستش رو بخواید من کلن از دعوا و داد و تنش می ترسم...می ترسم و اذیت میشم...ذهنم داغونه از استرس....کوه رو به بدبختی رفتم بالا یه کم با کمک زن داداشم حتی ولی برگشت پایین رو داداشم مجبور شد بیارتم...اولش گفت بیا بیا نترس ولی خودش فهمید که شوخی نمیکنم و خودمو لوس نمیکنم بهش گفتم هر کسی تو زندگی ش از یه چیزی میترسه منم از کوه میترسم...به سختی اومدیم پایین ولی بلاخره اومدیم...دلم براشون تنگ میشه...دیشبش بهشون گفتم که چقدر احساس میکنم بی کس م اونا هم همین حس رو داشتن...

نظرات کاربران
X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد